خرید بک لینک
یلدای امسال با همه ی سال آی دیگه فرق میکنه دلبر..... یادم میاد اومدم گل فروشی تا برات گل بگیرم یهو به این فکر کردم که شاید برای بار اول خوب نباشه......... اومدم از گل فروشی بیرون و رفتم سراغ یه عطر فروشی، داشتم یه عطر انتخاب می کردم که یادم افتاد عطر جدایی میاره. فکر کردم که هنوز واسه جدایی خیلی زوده. اخه یلدا بود دلبر........... راهمو گرفتمو اومدم بیرون رسیدم به یه کتاب فروشی گفتم واسه یلدا حافظ کتاب خوبیه. اما باز یهو یادم افتاد که اگه تو فال یلدات من نباشم چی............................. بیخیال شدمو اومدم سمتت... اخرین ایستگاه مترو قلبم داشت تند تند می زد. دستم خالی از هدیه بود. اخه یلدا بود................... در باز شدو با کلی شوق اومدم سمتت. باخنده گفتم دلبر یلدات مبارک... پوزخندی زدیو گفتی امشب مگه یلداس............... گفتم بیخیال دلبر..... چی الان بیشتر از همه چی خوشحالت می کنه........گفتی اگه دستات تو دستم باشه.... دستمو گرفتی.......دستات سرد بود.... ازت پرسیدم دستات چرا سرده......گفتی چون هوا سرده....... رفتیمو رسیدیم به یه کافه.......من قهوه سفارش دادم........ باز همون پوزخند

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

غروب جمعه هیچیییییییی حالتو خوب نمیکنه........ مخصوصا اگه یکم سرماخوردگیم بگیری.......... یا اگه چشمات اذیتت کنه.............. دیگه تهشه.......... فقط تنهاییییاتتتتتتتتت صدبرابر بزرگ میشه و دلتنگیاتتتتتتتتت هزاربرابر بیشترررررر......... دلم پیش شاگردامه خیلیم دلم واسه مامان قشنگم تنگ شده که یک ماهه ندیدمش دوستای سرکارممممم هستن که با اونا بودن عالمی داره خوشبختانه یا متاسفانه دایره ادمای زندگیم کم شده............ ولی خب خداروشکر میکنم که همه ی اوناییم که دورم هستن تنشون سالمه و روزگارشون میگذره.......... زندگیه دیگه........... به قول مثل معروف چون میگذرد غمی نیست............ واس همه غروبای جمعه ی دوتایی........... کافه رفتن های دوتایی............... شیک خوردنای دوتایی............. راه رفتن های دوتایی................ دست گرفتن های دوتایی............ (کتلت های دوتایی) آرزو میکنم.............

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

قول دادم که در اندیشهی خود حبس شوم
دل به بالا و بلندای خیالی ندهم
دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو
به قدمهای اسیرِ لجنم فکر نکن
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن
من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

صدای سوت قطارو شنیدم........... من دیگه کم کم باید میرفتم تا از گیت رد بشم..........تا قطار بعدی ده دقیقه بیشتر زمان نمونده بود.........بند چرمی ساعتم رو دستم اذیتم میکرد............یهو چشمم خورد به ساعتم.......... امروز به اندازه راه دو کهکشان راه شیریه که ندیدمت............... سرمو که بالا آوردم چشمم نا خود آگاه افتاد به آدمی که پیرهنش رنگش آبی که روزی آخری که باهم بودیم تنت بود.............رفتم طرفش.......... صداش زدم آقا................. نزدیکتر شدم................... بوی اتکلن لباسش نزدیک و نزدیک تر میشد......... قدم هامو بلند تر ورداشتم........... دیگه داشتم نزدیکش میشدم............. فقط یه نشونه میخواستم از اینکه تو باشی.......... یک قدمیش بودم ک گوشیش زنگ خورد و با یه صدایی که انگار صوت صداش به گوشم اشنا بود گفت بله............... اون شاید همون نشونه ای بود که منتظرش بودم............باعجله پشت تلفن گفت اومدم............ یک دفعه طوری غیب شد که انگار اصلا نبوده............ سرد شده بودم.........دیگه بند ساعتم اذیتم نمیکرد............عجیب بود..............فقط 4 دقیقه وقت داشتم که

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

ساعت از یک گذشته و من تو این دو روز ده ساعت بیشتر نخابیدم ...................

این تایپ لعنتی حسابی خستممممممممممم کرده

مخم دیگه هنگه هنگه...................

تو این چند روز اتفاقاییم افتاد که با اعصابم حسابی بازی کرد.............

خوردن زمینو شکستن دندونمم که از همه بدتر....................

ولی خب چه میشه کرد

زندگیه دیگه

امیدوارم دیگه هیچ اتفاقی پیش نیادو کارام خوب پیش بره.............

شب همه آروم.............

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

به قول شاعر معروف زندگی یک چمدان است که می آوریش.................

چمدون یه سریا با دسته خودشون بسته میشه چمدون ی سریا ناخاسته رو سرشون آوار میشه و یه جوری پودر میشن که ذره ذره وجودشون میره تو هوا...........

خدایا تو ببخش ولی چرا آخه............

فقط ته حرفمو بغض این چند روزم خلاصه بشه تو این جملم که

کوتاهی اون یه عده باعث شد یه جوری یه عده ی دیگه اوج بگیرن و برن که کلمه ی پرواز کوتاه ترینو بی ارزش ترین کلمه ی دنیا بشه .............

تسلیت

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

بد عادتم نکن............

بدی تکیه کردن ترس از نبود تکیه گاهه............

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

اگر خود را در او فانی کنید در او باقی خواهید ماند، چنانچه سایه در نور خورشید ناپدید گردد. و چون خود را یافتید، معمای وجود من و تو حل خواهد شد.

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

نبودن این مدتم خلاصه میشه تو آشفته بودنو درگیر بودن این روزام خب یه وقتاییم هرچی تلاش می کنی که بفهمی حکمت خدا چیه خب نمیفهمی هرچیم برای خودت دو دو تا چهارتا کنی باز نمیفهمی نه اینکه نخای بفهمی نمیشه که بفهمی من این مدت تلاش خودمو کردم دیگه همه چیو سپردم دست حکمت خودش حکایتم شده حکایت کسی که هیچ چیزش دست خودش نیست و فقط و فقط تند باد سرنوشت به این طرفو اون طرف می کشتش و من بدون هیچ نارضایتی چشم میگم مثل اون کلاغی که راضی شد به رضای خدا و مثل طوطی شکایت نکرد منم راضیم به رضای خدا امیدوارم این هفته شرایطم رو به راه بشه

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

خوشحالی ینی یه راهبر آموزشی بشه ستارت...............

برچسب: نویسنده: بردیا رضایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:25

صفحه بندی